شب و تنهایی و غربت تو چشام اشک پر از خون
یه دل شکسته از یار یه دل پر غم و داغون
انتظار از تو ندارم منو تنها جا بذاری
تک و تنهام توی دنیا تو منو دوستم نداری
بی تو از حسرت دوری دل من داره میمیره
تا تو برگردی دوباره دل من آروم بگیره
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم![]()

از راه دور تو را می پرستم ای قبلهء امید من…
از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی …
از راه دور درد دلهای خودم را به تو می گویم…و تو را در آغوش محبت های خودم می فشارم
آری از همین راه دور نیز می توان دست در دستانم بگذاری …و با هم قدم بزنیم…
به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود…
خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور می کنم و هیچگاه نمیگذارم خاطره های لحظه دیدارمان
از ذهنم دور شود...
این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین می برم و کاری می کنم همیشه احساس کنی در کنار منی...
و این است برایم یک خواب. نگاه به چشمان هم.خواب با هم بودنمان...
آری و این است یک فاصلهء عاشقونه...

او رفت و مرا در فکری بس عظیم باقی گذاشت بارها از خود پرسیدم که کجای کارم
اشتباه بود . دلبستن به او که امید لحظه های زندگی ام بود. آیا دوست داشتن
انسانی
دل فریب ، اشتباهم بود .
ای خدا لااقل تو به من بگو کجای کارم اشتباه بود آیا اعتماد به آدمی پلید به
بلندای
سرو که چشمانی خیره کننده به رنگ دریا و به کوچکی مروارید و کدورت مرداب
داشت . آیا دوست داشتن آدمی که از آدمیت بویی نبرده بود به دلیل دوست داشتنم
باید این چنین پشت اين ديوارهای تنهايی و بدون پنجره ، پنجره ای رو به دنيا
نشسته
و به زمانی كه آزاد و رها بودم فكر كنم . می انديشم كه چرا به او اعتماد كردم
به
كسی كه زبانش با دلش يكی نبود زبانش حرف دلش را نميزد و من به خاطر اعتماد
بی حد و اندازه ای كه به او داشتم او را در تك تك لحظه هايم كه با هيچ كس
تقسيم
نكرده بودم شريك كردم اری با او عشق را تجربه كردم با يادش زيستم ولي بی او
خواهم مرد چون كه او زندگی جديدی را با كس ديگری شروع كرد و مرا به
فراموشی سپرد.

ای كاش جمله زيبای دوستت دارم بدون هيچ غرضی بر زبان ها جاری بود!
ای كاش از گفتن جمله دوستت دارم، از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشی ها باز نمی
ايستاديم
ای کاش معشوق زعاشق طلب جان مي كرد تا هر بي سروپایی نام عاشق بر خود ننهد ؟
ای کاش همه عاشقان معشوق خود راتا سرحد پرستش مي پرستيدند
ای كاش چون پرتو خورشيد بهاری سحر از پنجره مي تابيدم و از پس
پرده ی لرزان حرير رنگ چشمان تو را مي ديدم
ای کاش تنها امیدزندگی ام می توانستم فراموشت کنم یاشبی چون آتش سوزانه دل
ازنهیب سینه خاموشت کنم
ای كاش محبت را بی هيچ چشمداشتی به او كه دوستش داريم هديه مي داديم
ای كاش، جمله دوستت دارم را به هوس آلوده نمي كرديم
![]()
![]()
![]()
![]()

به نام سلطان قلبم بنام عشق بنام تو
دستان مرا بگیر
حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی
و
تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود
دوستت دارم
و
می خواهم در کنار من بمانی
بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود
و
در کنارت بودن را احساس کنم
ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی
و
دستان مرا در حالی که تو را نشانه رفته اند
و
تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی
لحظه لحظه های تنهایی من با تو و به یاد تو پر می شود
و
بدان تنها تو دلیل زنده بودنی
تقدیم به تنها عشق زندگیم که خودش و وجودش باعث پاکی قلبم شد
عاشق بی صدا

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد.
حقیقتی ساده از عشقی که او برای من به ارمغان آورد . او همانند باران بهاری
که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد به دنیای من راه پیدا کرد وزندگیم
را درخشان ساخت و به دنیای خالی من مفهوم بخشید . بارها در تنهایی خود
می گفتم که او قلب مرا لبریز عشق خواهد کرد . او مرا با آوای فرشتگان و با
تخیلات نیالوده او روح مرا از عشقی والا و بیکران سرشار کرده آنگونه که هر
کجا می روم تنها نخواهم ماند با وجود او چگونه می توانم تنها باشم . راستی
این عشق تا چه هنگام دوام خواهد یافت . آیا می توان عمر عشق را با مبنای
روز و ساعت سنجید؟ اکنون جوابی ندارم اما همین قدر قادرم بگویم که به او
نیازدارم . بارها خواستم راز دل را که در گوشه ی قلبم پنهان بود برایش فاش
کنم
می خواستم بگویم دوستت دارم ولی هر بار که ازکنارم می گذشت به او خیره
می شدم که شاید از نگاهم بخواند که او را دوست دارم ولی افسوس که بی اعتنا
ازکنارم عبور می کرد تا اینکه قلم به دست گرفتم تا برایش نامه ای بنوِِیسم
می خواستم بنویسم که ازاین همه غرور و بی اعتنایی تو متنفرم ولی وقتی نامه
ام

لحظه هام تو حسرت مردن این ثانیه ها
ثانیه منتظر مردن و جون کندنمه
حالا تو شهر شبای بی هدف
تنها آرزویم مرگه که دیگه همدممه
یه نگاهی می کنم به دور و برم
میبینم که لحظه های آخره
داره اون لحظه ی خوبی میرسه
که یه جور خواب منو با خود می بره
ضربان قلبمو نمی شنوم
نفسم تنگه و سنگینه سرم
میرمو خاطره هامومیبرم
به*خدا* میرم
روحم از تنم حالا جدا شده
دیگه دردی توی سینه ندارم
آی کسایی که دلا رو میشکونین
شما رو با دنیا تون جا می ذارم
بعد از اون لحظه ی مردن
تنها آرزوی من اینه که
بالا سرم گریه و زاری نکنین
شماها بودید که خنجر توی قلب من زدید
تو رو خدا .. تو رو خدا..
رو قلب من گل نزارین..
![]()
![]()
![]()
![]()

می رسد روزی که فریاد وفغان ها سر کنی
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی
می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی
می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار
نامه هایی که با دریای اشکت تر کنی
می رسد روزی در مسیر بی کسی
بوته های وحشی گل را ز غم پر پر کنی
می رسد روزی که صبرت سر شود در راه من
آن زمان احساس امروز مرا باور کنی!!!

ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان بیکران پرواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
